بسم الله
حمد بی حد واحدی را -جل جلاله - که جلال وی غایت تصاویر عقل است.
فصل التاسع! نگاشتیم در وصف اوصاف مردان حقیقت فی الارض(آن شیخ گیسو بلند الحاج الحاج احسان خلیلی) را که بسیار سلطان و اوتاد و ابدال و مبدال را خوش آمد. واجب دیدم املاء فصل العاشر در احوال شعرا و مشایخ الارشاد و حوزه الهنری و صوفیه خیال پرور و خواجگان ایام فی سلوک المرام، فهو حسبه تا بکار بندی احوال ایشان در شریعت احتراق و طریقت اشتیاق، باشدکه به راه افتی. و این مکتوب محرک الاحوالی باشد به جهت قدم نهادن در طریقت پر آفت صراط السالکین فی الاحوال الاجمعین. هرچند سکندر زمانی.
در مثل اسب و خر نمیرانی!
معرفت در تو نیست،میدانی؟
ای سکندر که نصف قندانی
ای بسا شیخ چون تلامیذند!!
نبشتیم و همچنان مینگاریم از احوالات سی مرغ کمر به اهتمام بسته که برخی از دام رسته بعضی در بند جهالت بسته کمثل فوق در گل فروهشته مانده.
و این طاعت خرد نکردم ، مگر از برای رضای حق تعالی جل جلاله و هدایت خلق او، هر آنکه بصیر است و هوشیار فی الامور الحیات والممات، فاتحه مع الصلوات.
آن بی تار زلف و آن دوستدار بازی گلف
آن سبیل قشنگ، آن بر سر خوان طعام چون پلنگ، آن بعضا سراینده اشعار جفنگ و آن دارنده سرپر از نوع تفنگ!
آن نگارنده دو خرجین کتاب متاب، آن عاشق درس حساب مساب، آن مستور در حجاب مجاب، و آن روگیرنده از نقاب مقاب
آن عنصر المعالی و آن قوطی کنسرو خالی ، آن چون تار دار قالی و آن دوستدار امور اداری و مالی
آن مستغرق در محبت و مهربانی، آن دارنده حرکات آنی، آن علاقه مند به انواع گوهر و کانی، یکی بهش گفت: دووووووووووووود و وی پاسخ داد : توام همانی!!!
آن مولود اولین و والد آخرین، و آن در همه چیز بدترین و آن در همه چیز ب.ش.اش و حتا اگر شد برین!!
آن لجه ابیات مواج و آن روشنای کور سوی سراج
آن دارنده خاطرات با پیر لوییجی کولینا و مابقی شاعران و اینا!
آن سید سبزپوش، آن شب نشین محفل افلاطونی گوگوش!! حالابیخیال! جان داداش دربیار از توش. . . .
آن دود کننده هر نوع عودی و آن مستفیض از هرگونه دودی، بعضی اوقات اینجا بودی و بعضا که اینجا نبودی، آنجا بودی! و خدا داند که دیگر کجاها که نبودی!
آن حافظ هر سرودی و آن وارد هر ورودی، آن رساننده هرگونه درودی که در تذکره وی ندیدیم سودی! درکّه! شیخنا و حبیبنا و رفیقنا و رفیق رفیقنا و رفیق شفیقنا فی گرمابه و گلستاننا سید حسن ثابت محمودی متخلصنا به لسان اهل المنزل سهیل جون مموتی معروف به سُلی بود.

شیخ در حالت گریستن است نه خندیدن!
شیخ ما در واپسین روزهای آذر ماه سنه 39 در کوچه پس کوچه های میدون خراسون دیده به جهان فانی گشود لاکن چون اتفاق خاصی نیافتاد کس از سِر تولد وی آگاهی نیافت.
راوی گفت: شیخ در ایام طفولیت همراه حاجیانی که برمیگشتند چاوشی میخواند و دمش گرم عجب صدایی داشت و مورد محبت حاجیان بود .
روزی شیخ محمود گلاب دره وی را در عنفوان جوانی بدید و لپ وی بکشید و فرمود: تا حالا کجا بودی تو! سپس با شیخ منوچ آتشی و شیخ پرویز به مطبوعات رفتند! وی آنقدر با وی کار کردند! تا قلم به دست شد در روزنامه ها کثیر و قلیل الانتشار.
روزگاری شیخ ما در جام جهان نمای جمشید در کانال2 رخ همی نمود با مردی سبیل قشنگ تر از خودش.شیخ به سبب آگاهی مریدانی که پای شبکه مذکور بودند نام سبیل قشنگ ثانی بپرسید که: تو را نام چیست ای بلبل منارجنبان؟
شیخ ثانی جواب گفت: انا جفت کننده نعلین مولانا تاج اصفهانی و نصاب ویندوز!* در بیت فلانی، که هر هفته در آلبوم تازه ای آواز همی بخوانی!! و آنچنان که تو همی دانی! و ناگاه به یاد تخت پل خواجو آواز سردادن گرفت!
شیخ مموتی فرمود: زبان در کام کن و لحظه ای درنگ، که ما هنوز چیزی نگفته ایم. و آنگاه فرمود: چه خوشگل شدی امشب ای نگارا! و شیخ افتخار الملک فی الفور به زیر ماتحت آواز زد و در گوشه سلمک در دستگاه بندری بیات لُر فرمود: آآآآی چه خوشگل چه خوشگل چه خوشگل شدی امشب، آقا دست دست، دستا شُله ها! . . .
به ناگاه پیامهای بازرگانی آغازیدن گرفت.
روزی در دیگر مجلسی پیکی بیامد که مسئلتن یا شیخ! معاصران و همنشینان شما کیانند؟. شیخ نگاهی عاقل اندر فلان در وی کرد و گفت: من بودم و آدم ابوالبشر و حوا! لحظه ای به مستراح رفتیم و نیک ندیدم هابیل قابیل را با بیل کشت یا قابیل هابیل را با بیل!. . . شورشی عظیم مثل همیشه خلق را در گرفت اما شیخ فرمود: زبان در کام گیرد که اگر جیک بزنید داستان آفرینش بهم خواهد خورد. پس هیچ شورشی خلق را در نگرفت!
روزی وعظ همی گفت، کسی آمد. گفتند شاعر است شیخ فی البداهه ول بداهه**
من به یک گیلاس خالی! دلخوشم
من به گل های خیالی دلخوشم
در کنار این همه «وشنا بتیم»!
من به یک کاسه سفالی دلخوشم
مثل اندوه پلنگ و بغض ببر
با خیال اهل حالی دلخوشم
سر نهم بر بالشی از پرّ قو
با همین افسرده حالی!- دل خوشم؟؟
در هجوم سکه های زرد رنگ
من بدون فرش و قالی دلخوشم
گرچه در جنت خدا حوری دهد
با همین جسم مثالی دلخوشم
گر نباشد وعده ای آن جسم هم
با همین صابون خالی دلخوشم!
گرچه اهل این خیابان نیستم
گرچه اهل آن خیابان نیستم!!!
همه حیرت انگیز انگشت در سوراخ گوش خود کرده از این حرکت!
روزی فرمود: خداوند به خوبان عزت داد و به بدان ثروت ولیکن ما نقش هویچ را بازی میکنیم تا سوی چشم مریدان را فزون کنیم، در اینجا مریدی از فرط مریدی و گیرایی شیخ مرد، روحش شاد و یادش گرامی باد.

شیخ در حال خندیدن است نه گریستن!
و فرمود: خدا نیامرزد کسی را نمیخواهد بیامرزد!
گویند از غیب خبر داشت، به کسی فرمود: تو یک روز خواهی مرد و او 40 سال بعد همانگونه که شیخ بفرمود، مرد!
شیخ ما بسی مهربان و گوگولی بود و گوگولیت بسیار وی خود در ابیات او مبرهن است، لیکن عده ای را هوا برداشت که شیخ با این بیان پر عشوه و طناز و ابیات سرخوش و رمانتیک (علی الظاهر قسمی مرض غربی است که اگر دچار آن باشی همه خلق و دلق چون گل و بلبل بینی و همواره قلیان احساست پر ملات است و زغال اندود) و این لپ تپل و پوست سفید نکند که آری!!! لیکن در اولین اقدام نابکارانه ایشان، شیخ آن روی حماسی خویش را که در ناخودآگاه میدون خراسونی وی جای بگرفته بود و پیش از آن در دوبیتی و رباعی های رزمی رخ نموده بود، چنان بر همگنان نمود، که نمودن همان و تا چندی عرصه هستی بر ایشان گشاده شدن همان.
گویند شیخ ما چندی نیز در نقاره خانه مشغول بوده و مجالسی صوتی چون " درانتهای شب" ( که بر ما معلوم نیامد چه راز دلنوازی در این عنوان نهفته است که ما را یارای دوری از آن نیست) از راه دور بهر مریدان تحریر می فرموده اند. با ساعد و گرمارود و دیگر بزرگان صوفیه و بعد ها به تنها خوری در مجالسی چون " دری به باغ نور" که بر عارفان گشوده شود اندکی پس از " در انتهای شب" ، چنان تحریر می فرمودند که تحریردان مستمع پاره گردد که این، خود از رموز طریقت است.
نخواهیم نبشتن کاغذپاره ای که بعدها خلق بگویند: شرم باد این تلامیذ را!! شرم باد این تلامیذ را!! شرم باد...( خب بسه دیگه دوستان خلق، ای بابا!!!) یاد من رفت! چه می گفتیم، آری شیخ کمتر در آن فرقه معلوم که در تذاکر قبلی برفت حضور مستمر داشتی، چرا که ابریشم مرغوب در پوست لطیف وی اگزما کردی و این شیوه به وی چندان نساختی، هرچند گاهی در مرزی نزدیک و بسی جانکاه قدم نهادی، لیکن بواسطه ی وجود تیغ مرغوب و پوست صاف، وی گاه به گاه دست به اصلاح خویش می زده و اصلاح را امری نیک و پسندیده می دانسته است، هرچند آنگاه که کار به بگیر و ببند و ببر و ب... کشید، شیخ کمی جا نمود و فرمود: الاصلاح فی امور هو خیر، ولکن فی الیوم خوف والخطر، الیوم استعمال جیلت و فیلیبس هوالحرام، الی الاطلاع ثانوی . که این سنت دیرینه ای گشت از برای عجم که تا عمر بر جهان است، این سنت نیک در ایشان و فرهنگشان فرو رفته باشد چنان که تو دانی.
شیخ زلف پریده ی ما تصانیف و مکاتیب و دواوین و منتخبین و گزیده گان و دفتران و شعر اطفال و اینها بسیار دارد. تا سنه 82 چند مکتوبی در طبع کرده بود، لیکن از پس آن سال، ندانیم ز کدام مسهل معنوی نوشید که سماع کنان دفتر می نوشت و کتاب می نگاشت و ناشران، حسام الدین چلبی وار دور او می گرفتند و می نبشتند و طبع می کردند، طبع کنان. اینگونه بود که سالی چند دفتر از خویش در کردی و ما ندانیم که این مسهل کجا فروشند و به چه کسان دهند. لیکن عده ای گویند همنشینی وی با شیخ مطرب الدین ثانی افتخار الملک، که در تخصص خویش در فرقه دستمالیه نیز بود، سبب افتادن این کار بر شیخ ما شد. چراکه شیخ افتخارالملک بی ذره ای مبالغه، آدینه روز، آلبومی تازه بستی و شنبه به همراه قافله ای به سراسر این ملک روانه کردی،، گاه سنتی بودی و گاهی نو، گاه بی اجازه بازخوانی کردی و از آن خویش خواندی تصنیف، گاه در هوا متال قدم نهادی و گاه در راک و رول کشمیر، تنها رپ نخواندی که آن نیز اگر سرحال بودی خدا را چه دیدی،خواندی. این است که گویند زغال خوب و همنشین بد آفت زندگانی است که: ای دوست شکر بهتر یا آنکه شکر سازد؟؟! ها؟؟. به ناگهان افتخارالملک دوباره خواندن گرفت و رشته سخن از ما بگسست.
در همین احوالات بودیم که طبق معمول تلمیذ الثالث دست افشان و پای کوبان و غزل خوان همی بیامد. نه گذاشت و نه برداشت که:
گاه افتد اتفاق که در موقع خرید،
شخصی دهد سفارش ربّ اروم آدا
بقال هر برند دگر را بیاورد
از لج کند به داخل یک کفش هردو پا
تبلیغهای تلوزیون دست کم نگیر!
آری رسانه ها بکند فیل را هوا
همچون سهیل خان که از ایشان ادیب تر
بسیار بوده اند ولی یاافت او بها!
آن ثانی سپهری و آن تالی فروغ!
با چند استعاره و تشبیه نخ نما
برنامه مفرح با کاروان شعر
اجرا نمود و گشت در این شیوه مقتدا
جوری گره گشائی از اشعار می کند،
انگار غیر ازو نبود کس گره گشا!
اما هنوز هم چو زند زل به دوربین،
گم می کند موقتا از شرم دست و پا
دستش زمان دکلمه شعر دیگران
هی می رود جلو و عقب تا به انتها
گوئی به ضرب سلقمه! خواهد ،مخاطبان
با عمق راز شعر بگردند آشنا
از میهمان سوال کند راز بوق چیست؟
آیا که نیست نعرهء هشدار لحظه ها
راننده ای که زیپ دهان را نمی کشد،
بر خود پسند می کند این قسم ناسزا؟
********
من مخلص سهیلم و اشعار ناب او
تعبیر کن به طنز افاضات بنده را!
جمله خلق را خوش آمد از این طبع روان و شیخ ایندفعه دیگه خداییش! تعجب کرد!
این رقیمه فخیمه املا گردید با جمیع اعیان و اشراف و تجار و کسبه بنین و بنات و خواتین حرم و عساکر نصرت مآثر فی البیت الحقیر، فی المدینه القونیه
الیوم خامسه العرشین فی شهر ذی الحجه الحرام 1421.تمت!